در کنار دجله روزی بایزید
می شدی با جمع یاران و مرید

ناگهان بانگی ز بام کبریا
سوی او آمد که ای شیخ ریا

میل آن داری که بنمایم به خلق
آن چه پنهان داری اندر زیر دلق؟

تا خلایق قصد آزارت کنند
سنگ باران بر سر دارت کنند؟

گفت یا رب میل آن داری تو هم
شمه ای از لطف تو سازم رقم؟

تا خلایق از عبادت کم کنند
از نماز و روزه و حج رم کنند؟

پاسخش دادند کای شیخ زَمَن!
نی ز ما و نی ز تو، رو دم مزن!

مولانا