مرگ (هوشنگ ابتهاج)

مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوست دارم که چون از ره در آید مرگ
در شبی آرام چو شمعی شوم خاموش

لیک مرگ دیگری هم هست
دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان مرگ در میدان
با تپیدن های مرگ و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه ی شمشیر
غرق در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان

وه چه شیرین است
رنج بردن، پا فشردن
در ره یک آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی
بر لب جان سپردن

آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده ی امید
من به جان و دل پذیرا می شوم این مرگ خونین را....

هوشنگ ابتهاج



به کجا چنین شتابان؟(شفیعی کدکنی)

به کجا چنین شتابان؟
گَوَن از نسیم پرسید.

- «دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»

«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم....»

- «به کجا چنین شتابان؟»

- «به هر آن کجا که باشد،
به جز این سرا سرایم.»

- «سفرت به خیر! اما،
تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را»

هرکه سودای تو دارد....(سعدی)

(خط زیبای استاد علیرضا کدخدایی)

هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش؟
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش؟

آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وآن که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش

چون دل از دست به در شد مَثَلِ کُّره توسن
نتوان باز گرفتن به همه شهر عِنانش

به جفایی و قفایی نرود عاشقِ صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

خفته‌ی خاکِ لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش

شرم دارد چمن از قامتِ زیبای بلندت
که همه عمر نبوده ست چنین سرو روانش

گفتم از ورطه‌ی عشقت به صبوری به درآیم
باز می‌بینم و دریا نه پدید ست کرانش

عهد ما با تو نه عهدی که تَغَیُّر بپذیرد
بوستانی ست که هرگز نزند باد خزانش

چه گنه کردم و دیدی که تَعَلُّق ببریدی؟
بنده بی جرم و خطایی نه صواب ست مرانش

نرسد ناله‌ی «سعدی» به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردی ست فَغانش

گر فِلاطون به حکیمی، مرضِ عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد زِ سرِ رازِ نهانش

به بهانه فرخنده زادروز سهراب سپهری

به بهانه فرخنده زادروز سهراب سپهری
گوش کن
دور ترین مرغ جهان می خواند.

شمعدانی ها
و صدا دارترین شاخه ی فصل
ماه را می شنود.

گوش کن
جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان
کفش به پا کن
و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا
مثل یک قطعه ی آواز به خود
جذب کند.

پارسایی ست در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که
از حادثه ی عشق تر است.

در کنار دجله روزی.... (مولانا)

در کنار دجله روزی بایزید
می شدی با جمع یاران و مرید

ناگهان بانگی ز بام کبریا
سوی او آمد که ای شیخ ریا

میل آن داری که بنمایم به خلق
آن چه پنهان داری اندر زیر دلق؟

تا خلایق قصد آزارت کنند
سنگ باران بر سر دارت کنند؟

گفت یا رب میل آن داری تو هم
شمه ای از لطف تو سازم رقم؟

تا خلایق از عبادت کم کنند
از نماز و روزه و حج رم کنند؟

پاسخش دادند کای شیخ زَمَن!
نی ز ما و نی ز تو، رو دم مزن!

مولانا

خورشید پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من(نجمه زارع)


خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من
می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!


زنده یاد نجمه زارع

بیا تا عاشقی از سر بگیریم(مولوی)

بیا تا عاشقی از سر بگیریم
جهان خاک را در زر بگیریم

بیا تا نوبهار عشق باشیم
نسیم از مشک و از عنبر بگیریم

زمین و کوه و دشت و باغ و جان را
همه در حله اخضر بگیریم

دکان نعمت از باطن گشاییم
چنین خو از درخت تر بگیریم

ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت
ز سر خویش برگ و بر بگیریم

در دل ره برده‌اند ایشان به دلبر
ز دل ما هم ره دلبر بگیریم

مسلمانی بیاموزیم از وی
اگر آن طره کافر بگیریم


دلی دارد غمش چون سنگ مرمر
از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم

چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه
سبو و کوزه و ساغر بگیریم

کمینه چشمه‌اش چشمی است روشن
که ما از نور او صد فر بگیریم

خفقان(فریدون مشیری)

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
خفقان...

من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی آی با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرایی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

فریدون مشیری

پاییز (فروغ قرخزاد)

کاش چون پاییز بودم،
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد

وه، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند، شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم،
کاش چون پاییز بودم

فروغ فرخزاد

با تو بودن ( منوچهر آتشی)


با تو بودن خوبست
و کلام تو
مثل بوی گل در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است

بوی پیراهن تو
مثل بوی دریا نمناک است
مثل باد خنک تابستان
مثل تاریکی خواب انگیز است

گفتگو با تو
مثل گرمای بخاری و نفس های بلند آتش
می برد چشم خیالم را
تا بیابان های دورترین خاطره ها
که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها
اهتزازی دارند
که در آن گل ها با اخترها رازی دارند

نوشخند تو
می برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالاکترین آهوها
می برد آرزوی دستم را
تا نهان مانده ترین گوشه ی اندام تو
این پهنه ی پاک زیبا

مثل دریایی تو
اندُه انگیز و غرور آهنگ
مثل دریای بزرگ بوشهر
که پر از زورق آزاد پریشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
مثل ساحل که پر از آواز است
مثل دشتستان
که بزرگ و باز است

تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیزترین گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد

با تو بودن خوبست
تو چراغی، من شب
که به نور تو کتاب تن تو
و کتاب دل خود را که خطوط تن توست

خوش خوشک می خوانم
تو درختی، من آب
من کنار تو آواز بهاران را
می خندم و می خوانم
می گریم و می خوانم

با تو بودن خوبست
تو قشنگی
مثل تو، مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه
مثل تصویر درختی در آب
روی کاشانه در چشمان منتظرم می رویی.

منوچهر آتشی