Earn free bitcoin

تئاتر ژاندارک در آتش

تئاتر ژاندارک در آتش
نویسنده : محمد رحمانیان
تهیه کننده و کارگردان: مهسا گنجی
​
گالری عکس
 


ژاندارک زن انقلاب فرانسه است که در لباس مردانه برای دفاع از کشورش به جنگ می رود. نداهایی به ژاندارک میرسیده که او را از آینده مطلع می کند. او این نداها را به گوش مردم می رساند. اما همه او را دیوانه وجادوگر خطاب می کنند. ژاندارک درنهایت به دار آویخته و در آتش سوزانده می شود.

 

تهیه بلیت از: http://www.tiwall.com/theater/zhandarkdar-atash

زنهار از آن تبسم شیرین که می کنی...

چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست

طعم دهانت از شکر ناب خوشترست

زنهار از آن تبسم شیرین که می‌کنی

کز خنده شکوفه سیراب خوشترست

شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم

حاجت به شمع نیست که مهتاب خوشترست

دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان

امشب نظر به روی تو از خواب خوشترست

در خوابگاه عاشق سر بر کنار دوست

کیمخت خارپشت ز سنجاب خوشترست

زان سوی بحر آتش اگر خوانیم به لطف

رفتن به روی آتشم از آب خوشترست

ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله زار

با من مگو که چشم در احباب خوشترست

زهرم مده به دست رقیبان تندخوی

از دست خود بده که ز جلاب خوشترست

سعدی دگر به گوشه وحدت نمی‌رود

خلوت خوشست و صحبت اصحاب خوشترست

هر باب از این کتاب نگارین که برکنی

همچون بهشت گویی از آن باب خوشترست

سعدی

سیب هوس

زمان زمان بلوغ است و فصل فصل هرس
دل شکسته ی خود را بریدم از همه کَس

اگر چه سخت و صبورم ولی بگو چه کنم
میان مدعیان جوان و تازه نفس

سکوت وحشی چشمان بی مروت تو
کشانده پای جهان را به سمت سیب هوس

دل و دماغ ندارم تو نیستی شب و روز
رها نمی‌شوم از دست فکرهای عبث

جدایی من و تو اتفاق مشکوکی‌ست
شبیه مرگ صمد در غروب تلخ ارس

بریدم از همه برگرد تا که زنده شوم
و از تمام جهان سهم من تو باشی و بس

 

امید صباغ نو

آرزو...

کاشکی بد نشود آخر این قصه ی بد...

 

پ.ن:  أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ.

پ.ن2: رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا.

بر من گذشتی، سر بر نکردی

بر من گذشتی ، سر بر نکردی

از عشق گفتم ، با ور نکردی

 

دل را فکند م ارزان به پایت

سودای مهرش در سر نکردی


گفتم گلم را می بویی از لطف

حتی به قهرش پر پر نکردی !

 

دیدی سبویی پرنوش دارم

با تشنگی ها لب تر نکردی

 

خواندم به گو شت صد دفتر از عشق

سطری ، کلامی از بر نکردی

 

یادت به هر شعر منظور من بود

زین باغ پر گل منظر نکردی

 

هنگام مستی شورآفرین بود

لطفی که با ما دیگر نکردی

 

آ تش گرفتم چون  شاخ نارنج

گفتم : نظر کن  ! سر بر نکردی

سیمین بهبهانی

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست...

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست 
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست 

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت 
 که در این وصف زبان دگری گویا نیست 

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما 
 غزل توست که در قولی از آن ما نیست 

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم 
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست 
 

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم 
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست 

این که پیوست به هر رود که دریا باشد 
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست 
 

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم 
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

 

از : محمد علی بهمنی

چه غریب ماندی ای دل...

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

"هوشنگ ابتهاج"

تو هر زمان سال که برگردی عیده...

هر سال تو این لحظه ها حالم همینه

انگار که غرق یه حس اضطرابم

چند ساعته دیگه درست یک سال میشه

یک سال میشه که نمی تونم بخوابم

هر سال تو این لحظه ها حالم همینه

انگار سرریزم از احساس رسیدن

حس می کنم بدجور نزدیکی به خونه

وقتی که مردم بوی عیدی گوش میدن

حوای خوبم چیدن یک سیب که هیچ

من پشت ردت تو دل آتیش میرم

حس می کنم آدم به دنیا اومدم تا

این سیب و از دستای تو عیدی بگیرم

تنها زمان سال که هم خوبه حالت

هم با خودت درگیر حس دردی عیده

کاری ندارم عید برمیگردی یا نه

تو هر زمان سال که برگردی عیده

هفت سین امسال و کنار آینه چیدم

تا لحظه لحظه جای خالیتو ببینم

تقویم امسالم تموم شد بسه برگرد

تنها محاله پای این سفره بشینم

حوای خوبم چیدن یک سیب که هیچ

من پشت ردت تو دل آتیش میرم

حس می کنم آدم به دنیا اومدم تا

این سیب و از دستای تو عیدی بگیرم

 

روزبه بمانی

بشنوید با صدای مهدی یراحی...

 

-------

عید داره میاد...

باورم نمیشه سال انقدر زود تموم شد.

هرسال این حس ناباوری باهامه. هرسال به خودم قول میدم که قدر لحظات سال جدید رو بدونم تا بعداً حسرت نخورم اما...

هرسال این موقع هم غمگینم هم خوشحال. یاد تک تک خاطراتی که سالهای قبل داشتم میفتم. آدمهایی که وارد زندگیم شدن... اونهایی که رفتن...

شادیها و غم ها، هرچی بود، گذشت. فقط ما موندیم و یه مشت خاطره.

امیدوارم قدر سال جدید رو بیشتر بدونیم. امیدوارم امسال زندگی کنیم...

پ.ن:

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
...و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند!

"مهدی اخوان ثالث"

طوفان بتکاند مگر امید...

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم


دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه براندیم


هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما 
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم


احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم


صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند 
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم


ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم


طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار 
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

 

مهدی اخوان ثالث
اسفند 1343