وبلاگ ادبی
وبلاگ ادبی احمد محمدزاده
نگارش در تاريخ دوشنبه ششم دی 1389 توسط احمد محمدزاده

كتيبه

 

فتاده تخته سنگ آن سوي تر ،‌انگار كوهي بود و ما اينسو نشسته ،‌خسته انبوهي

زن و مرد و جوان و پير همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي و با زنجير

اگر دل ميكشيدت سوي دلخواهي به سويش مي توانستي خزيدن

ليك تا آن جا كه رخصت بود،‌ تا زنجير

ندانستيم‌،‌ ندايي بود در روياي خوف و خستگي هامان

و يا آوايي از جايي ،‌ كجا ؟ هرگز نپرسيديم.

چنين مي گفت :« فتاده تخته سنگ آنسوي ،‌ وز پيشينيان پيري

بر او رازي نوشته است ،‌ هركس طاق، هركس جفت ....»

چنين مي گفت چندين بار صدا ،‌ و آنگاه

چون موجي كه بگريزد زخود در خاموشي مي خفت.

و ما چيزي نمي گفتيم

و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم. پس از آن نيز تنها در نگه مان بود

اگر گاهي گروهي شك و پرسش ايستاده بود و ديگر سيل و خيل

خستگي بود و فراموشي و حتي در نگه مان نيز خاموشي

و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود.

شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد

و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد

يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگين تر از ما بود ،

لعنت كرد گوشش را و نالان گفت :« بايد رفت»

و ما با خستگي گفتيم :« لعنت بيش بادا ،‌گوششمان را چشممان را نيز بايد رفت»

و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آن جا بود.

يكي از ما كه زنجيرش رها تر بود ،‌ بالا رفت،‌آنگه خواند

كسي راز مرا داند كه از اين رو به آن رويم بگرداند

و ما با لذتي بيگانه اين راز غبار آلود را مثل دعايي زير لب

تكرار مي كرديم و شب شط جليلي بود پر مهتاب.

هلا،‌يك ... دو... سه ،‌ ديگر بار

هلا،‌يك...دو...سه ‌، ديگر بار

عرقريزان ،‌عزا دشنام – گاهي گريه هم كرديم

هلا، يك ... دو ...سه ، ‌زينسان بارها بسيار

چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي و ما،

با آشناتر لذتي هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال

يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود‌‌، به جهد ما درودي گفت و بالا رفت

خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

و ما بي تاب ، لبش را با زبان تر كرد

(ما نيز آن چنان كرديم) و ساكت ماند

نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند

دوباره خواند، خيره ماند ،‌ پنداري زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود نا پيداي دوري

ما خروشيديم:« بخوان ! »

او همچنان خاموش

«براي ما بخوان!»

خيره به ما ساكت نگا ميكرد. پس از لختي

در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد فرود آمد

گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد

نشانديمش ،‌ به دست ما و دست خويش لعنت كرد

« چه خواندي ،‌ هان ؟»

مكيد آب دهانش را و گفت آرام نوشته بود

همان كسي راز مرا داند كه از اينرو به آنرويم بگرداند.

نشستيم و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم

شب شط عليلي بود