چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴

خسته ام مثل...

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود یک نفر از نامزدش دل برده مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی که به پرونده جرم پسرش برخورده خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ بین دعوای پدر مادر خود گم شده است خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق که پس از بخت بدش سوژه مردم شده است خسته مثل پدری که پسر معتادش غرق در درد خماری شده، فریاد زده مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس پسرش پیش زنش بر سر او داد زده خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه که کسی غیر پرستار سراغش نرود خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که عید باشد، نوه اش سمت اتاقش نرود خسته ام، کاش کسی حال مرا می فهمید! غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید در پی معجزه ای راهی مشهد شده است علی صفری
نوشته شده توسط احمد در 13:51 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴

خسته ام...

خسته‌ام مثل یتیمی که از او فرفره‌ای

بستانند و به او فحشِ پدر هم بدهند...

حامد عسکری

 

 

 

نوشته شده توسط احمد در 12:38 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴

بر لب جوی نشین و ...

آخرین پستی که دادم سه سال پیش بود....

و اولین پستم سال 89.

چقدر زود گذشت. این وبلاگو دوست دارم... شاید دوباره نوشتم...

نوشته شده توسط احمد در 13:28 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱

زمانه قرعه ی نو می‌زند به نام شما...(هوشنگ ابتهاج)

زمانه قرعه ی نو می‌زند به نام شما
خوشا شما که جهان می‌رود به کام شما

در این هوا چه نفس‌ها پر آتش است و خوش است
که بوی عود دل ماست در مشام شما

تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کاز آتش دل ما پخته گشت خام شما

فروغ گوهری از گنج خانه ی شب ماست
چراغ صبح که برمی‌دمد ز بام شما

ز صدق آینه کردار صبح‌خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما

زمان به دست شما می‌دهد زمام مراد
از آنکه هست به دست خرد زمام شما

همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک
شد از امان زمین دانه‌چین دام شما

به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین، شد ستاره رام شما

به شعر «سایه» در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما

هوشنگ ابتهاج

☼ خط: اثر استاد علیرضا کدخدایی

نوشته شده توسط احمد در 22:10 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱

کاری به کار عشق ندارم (قیصر امین پور)

نه!
کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم

انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا
هر چیزی و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند...

پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...

گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

قیصر امین پور

نوشته شده توسط احمد در 22:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱

مرگ (هوشنگ ابتهاج)

مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوست دارم که چون از ره در آید مرگ
در شبی آرام چو شمعی شوم خاموش

لیک مرگ دیگری هم هست
دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان مرگ در میدان
با تپیدن های مرگ و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنه ی شمشیر
غرق در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان

وه چه شیرین است
رنج بردن، پا فشردن
در ره یک آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی
بر لب جان سپردن

آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده ی امید
من به جان و دل پذیرا می شوم این مرگ خونین را....

هوشنگ ابتهاج



نوشته شده توسط احمد در 20:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱

به کجا چنین شتابان؟(شفیعی کدکنی)

به کجا چنین شتابان؟
گَوَن از نسیم پرسید.

- «دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»

«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم....»

- «به کجا چنین شتابان؟»

- «به هر آن کجا که باشد،
به جز این سرا سرایم.»

- «سفرت به خیر! اما،
تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را»

نوشته شده توسط احمد در 6:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱

هرکه سودای تو دارد....(سعدی)

(خط زیبای استاد علیرضا کدخدایی)

هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش؟
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش؟

آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وآن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وآن که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش

چون دل از دست به در شد مَثَلِ کُّره توسن
نتوان باز گرفتن به همه شهر عِنانش

به جفایی و قفایی نرود عاشقِ صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

خفته‌ی خاکِ لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش

شرم دارد چمن از قامتِ زیبای بلندت
که همه عمر نبوده ست چنین سرو روانش

گفتم از ورطه‌ی عشقت به صبوری به درآیم
باز می‌بینم و دریا نه پدید ست کرانش

عهد ما با تو نه عهدی که تَغَیُّر بپذیرد
بوستانی ست که هرگز نزند باد خزانش

چه گنه کردم و دیدی که تَعَلُّق ببریدی؟
بنده بی جرم و خطایی نه صواب ست مرانش

نرسد ناله‌ی «سعدی» به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردی ست فَغانش

گر فِلاطون به حکیمی، مرضِ عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد زِ سرِ رازِ نهانش

نوشته شده توسط احمد در 16:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱

به بهانه فرخنده زادروز سهراب سپهری

به بهانه فرخنده زادروز سهراب سپهری
گوش کن
دور ترین مرغ جهان می خواند.

شمعدانی ها
و صدا دارترین شاخه ی فصل
ماه را می شنود.

گوش کن
جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان
کفش به پا کن
و بیا

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا
مثل یک قطعه ی آواز به خود
جذب کند.

پارسایی ست در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که
از حادثه ی عشق تر است.

نوشته شده توسط احمد در 20:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۱

در کنار دجله روزی.... (مولانا)

در کنار دجله روزی بایزید
می شدی با جمع یاران و مرید

ناگهان بانگی ز بام کبریا
سوی او آمد که ای شیخ ریا

میل آن داری که بنمایم به خلق
آن چه پنهان داری اندر زیر دلق؟

تا خلایق قصد آزارت کنند
سنگ باران بر سر دارت کنند؟

گفت یا رب میل آن داری تو هم
شمه ای از لطف تو سازم رقم؟

تا خلایق از عبادت کم کنند
از نماز و روزه و حج رم کنند؟

پاسخش دادند کای شیخ زَمَن!
نی ز ما و نی ز تو، رو دم مزن!

مولانا

نوشته شده توسط احمد در 21:45 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر