وبلاگ ادبی
وبلاگ ادبی احمد محمدزاده
نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم اسفند 1389 توسط احمد محمدزاده

پاییز محزونی
که در خون تو می خواند
گامی به تو نزدیک و گامی دور
آرام همراه تو می آید
روزی تمام باغ را
تسخیر خواهد کرد

ای روشن آرای چراغ لالگان در رهگذار باد
با من نمی گویی
آن آهوان شاد و شنگ تو
سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند؟

آه
شبهای باران تو وحشتناک
شبهای باران تو بی ساحل
شبهای باران تو از تردید و از اندوه لبریز است
من دانم و تنهایی باغی که رستنگاه آوای هزاران بود
وینک
خنیاگرش خاموش
و آرایه اش
خونابه ی برگان پاییز است

شفیعی کدکنی
نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 توسط احمد محمدزاده

وقت کافه به وقت خوردن چای

با دو حبّه غم تو را خوردن

شهر تهران بزرگتر شده است

آه! مازندران کوچک من !!!

 

     فکر ‌‌ِ در غربت از تو را مردن

حمل تابوت تا اداره ی پست

خزرت آب خضر هم بشود

ترس ِمرگ مرا نخواهد شست

 

با همین موی فرفری در باد

با جنونم که گاوی ات کرده ست

هرچه را شعر بر سرت آورد

با من آن چشم آبی ات کرده ست

 

مثل فریاد‌، زیر آب شدم

مثل تبعید ماه در برهوت

غم البرز تو مرا انداخت

از صعود شریعتی به هبوط

 

مثل نوزاد از رحم بکنی

سر ِ پستانکی خرت بکنند

مثل یک مرد زندگی بُکنی

دست ِ آخر لچک سرت بکنند

 

پابه پای شب تو گریه کند

اتوبان شهید بابایی

هشتصد اسم توی گوشی توست

تا بفهمی چقدر تنهایی

 

مست بودم سکندری خوردم

کوچه پس کوچه های تهران را

هرچه در خانه بود دزدیدند

حفظ کردم تمام قرآن را

 

دوستانم به حرف معتادند

با سکوت انتقام می گیرم

بس که در خانه خودخوری کردم

ذره ذره جذام می گیرم

 

نقشه ات را شبیه یک کاغذ

می سپارم به آتش نمرود

موطنم را که دوستش دارم

مثل سیگار دود کردم دود

 

پیک اول به افتخار خودم

پیک دوم برای دردی که...

پیک سوم به هرچه کردم تف

پیک چارم به یاد مردی که...

 

پیک پنجم به افتخار تجن

پیک شیشم به یاد بابلسر

پیک هفتم به دوستان بدم

پیک هشتم به قبر بی مادر

 

خوردم و روی شهر قی کردم

غم ِدر غربت از خودم مردن

دردهایم بزرگتر شده اند

آه ! مازندران کوچک من!


آنا لمسو

نگارش در تاريخ جمعه نهم اسفند 1392 توسط احمد محمدزاده
گرچه از فاصله ماه به من دورتری
ولی انگار همین جا و همین دور و بری

ماه می‌تابد و انگار تویی می‌خندی
باد می‌آید و انگار تویی می‌گذری

شب و روز تو -نگفتی- که چه سان می‌گذرد؟
می‌شود روز و شب اینجا که به کندی سپری؟!

گرچه آنجا کمی از فصل زمستان باقی‌ست
و هنوز از یخ و برفابِ نگاهت اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می‌آید و می‌آورد از من خبری

خبری تازه که نه یک خبر سوخته را
باد می‌آورد از فاصله دورتری

خبر آنقدر قدیمی‌ست که هر پیرزنی
خبر آنقدر بدیهی‌ست که هر کور و کری

می‌تواند که به یاد آورد و بشنودش
که تو خود فاعل و مفعول و نهاد خبری

بهروز یاسمی
نگارش در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1392 توسط احمد محمدزاده

فاضل نظری:

آهو نگران است بزن تیر خطارا

خط از علی برات نژاد

نگارش در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1392 توسط احمد محمدزاده


فاضل نظری: گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

خط از علی برات نژاد
نگارش در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1392 توسط احمد محمدزاده
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل! آفرین دل! مرحبا دل!

زدستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل!؟

هزاران بارمنعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل!

به چشمانت مرا «دل» مبتلا کرد
فلاکت: دل! مصیبت: دل! بلا: دل!

از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کِی گویم: «خدا! دل!»؟

درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل! پریشان دل! گدا دل!

به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل! باوفا دل!

ز عقل و دل دگر از من مپرسید
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو «لاهـوتی» ز دل نالی؛ دل از تــو!
حیاکن! یا تو ساکت باش یا دل!

ابوالقاسم لاهوتی
نگارش در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1392 توسط احمد محمدزاده
ای آیه آیه آیه‌ی من در کتاب تو
ای امتداد سایه‌ی من آفتاب تو

ای نام من، تمامِ من، ای شعر ناتمام
بگذار تا سروده شوم در کتاب تو

بگذار تا ادامه بیابم قصیده وار
ای مطلع دوباره ی من، شعر ناب تو

از من به من شبیه تری، یا خود منی؟
افتاده عکس کودکی من به قاب تو

در خواب های خود به که لبخند می زنی؟
بگذار چون فرشته بیایم به خواب تو

ای خوابْ‌خنده های تو گهواره ی دلم
بی تاب می شود دلم از موج تاب تو

پیداست عکس روی خدا مثل آفتاب
در جاری زلال دل همچو آب تو

یک بار کودکانه صدا کن «پدر» مرا
تا صد هزار بار بگویم جواب تو


قیصر امین پور

نگارش در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1392 توسط احمد محمدزاده
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

 - فاضل نظری

نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1392 توسط احمد محمدزاده
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

خیانت قصه تلخیست اما از که می نالم؟
(خودم) پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

فاضل نظری
نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1392 توسط احمد محمدزاده

درسینه اش آتش فشانی شعله ور دارد

رودی که حالا درسرش فکر سفر دارد

 

من می روم از این حوالی دورتر باشم

بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد!

 

آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد

حالا که می آید به سوی من، تبر دارد!

 

با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم

گاهی برایم گریه کن! باران اثر دارد

 

یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد

این رود تشنه درسرش شور خزر دارد

 

دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است

دلتنگم و این درد ازحالم خبر دارد،

 

مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی ست

اما برایش آب مثل سم ضرر دارد


رویا باقری